ماجراهای سارینا و مامان و باباش
سلام قند عسلم خوبی یه چندروزی وقت نکردم بیام برات چیزی بنویسم ولی امشب برات همش جبران و میکنم پس اول بریم سراغ چهارشنبه 92.1.21که بابای من از بروجرد اومده بود و برات یه لباس خوشگل و کلاه برات اورد و عکساش برات میزارم .روز 5شنبه که 92.1.22بابابایی رفتیم بازار و برات پستانک و دندانگیر خریدیم و برات چندجا روروئک سوال کردیم که از همش یکیش خیلی قشنگ بود که قرمز مشکیم بود و شاید اون برات خریدیم و روز شنبه که تو 4ماه و نیمت شد و کلی شیطون شدی و 2هفته ای میشهاز خودت صداهای جدیدی ایجاد میکنی و وقتی ما باهات صحبت میکنیم تو هم با همون صداها سعی میکنی جواب مارو بدی و یاد گرفتی با آب دهانت حباب درست کنی و با اسباب بازیات بازی میکنی و کلی هم ذوق میک...
نویسنده :
مامی فریبا
23:23
بدون عنوان
سلام عسلی مامان خوشگلم امروز ٩١.١١.٢١و تو الان خواب هستی و توی کوچه وخیابان هم همش صدای ترقه میاد و مردم الله اکبر میگن چون فردا٢٢بهمن است .من و بابا هادی دیروزمجردی رفتیم گناوه ولی تورو نبردیم باباهادی گفت خطرناکه و شلوغ البته راست گفت اینقدرشلوغ بود که نگو تورو گذاشتم پیش مامانم ولی اینقدردلم برات تنگیده بود که نگو فسقلی. هرنی نی کوچمولویی میدیدم دلم هوات میکرد ولی خدایی خودمونیما اونجا یه بچه هم به خوشگلی تو ندیدما ای شیطون بلاملایی عوضش برات لباس خوشگل خوشگل خریدم عزیززززم عکساشو الان برات میزارم تا بکیفی &nb...
نویسنده :
مامی فریبا
16:17
هدیه برای ساریناجون
سلام ساریناگلم امروز روز جمعه 91.9.10 تو امروز چندساعت بیشتر نیست که متولد شدی و چشمات باز کردی امروز صبح ساعت 9 بابابزرگ ابوالفضل اومد خونمون و هدیه ای که با مامان ملیحه برات خریدن بهت داد برات دستبند خریده بودن و دایی میثم هم یه گوشواره خوشگل خریده بود که بابابزرگ ازطرف دایی میثم بهت داد و بعدش خاله فرزانه اومد اونم برات یه گوشواره خریده بود و بهت داد بعدشم که خاله فریده اومد اونم برات یه گردنبد الله اورد. همون شب هم بابابزرگ حسین و مادربزرگ مدینه اومد که برات 200هزارتومان پول دادن و بعدش عمو روح الله و عمو محمد وعمه طیبه و عمه طاهره هم هرکدام 50هزارتومان کادو بهت دادن ...
نویسنده :
مامی فریبا
16:10
91.9.10اولین حمام ساریناوسرمه کشیدن و گفتن اذان در گوشش
سلام سارینای گلم امروز تصمیم گرفتیم ببریمت حمام برای اولین بار تو تازه امروز هنوز 1روزتم نشده عزیزم امروز ساعت 4ونیم ظهر مادربزرگ ملیحه بردت حمام و بعدش که حمامت دادیم ساعت 5 بعدازظهر برات با سرمه ابرو کشیدیم تا ابروهات مشکی تر بشه و در ساعت 5و 15موق اذان عصر که تو هم 1روزت شد باباهادی در گوشت اذان گفت و بعد هم اسمت گفت جوجوه دختر خودمو اینم عکس حمام رفتن اینجا 28 روزه هستی ...
نویسنده :
مامی فریبا
16:03
91.9.16گوسفند قربانی کردن برای ساریناجون
امروز 91.9.15و روز 4شنبه است وتو 7روزه هستی که صبح امروز بابابزرگ ابوالفضل وباباهادی ساعت 9 رفتن برای خرید گوسفند و ساعت12 یه گوسفند خوشگل و بزرگ آوردن و در پارکینگ بستن تا برای فردا قربانی کنیم تا اینکه امروز 91.9.16روز پنجشنبه ساعت 1ظهر قصاب آمد ومن و سارینا وخاله فریده و باباهادی و بابابزرگ ابوالفضل و مادربزرگ ملیحه رفتیم جلوی درب پارکینگ و کمی بعدهم دایی میثم آمد وقتی سر گوسفند و بریدیم بابابزرگ کمی از خونش به صورت همه ما مالید و بعدهم باباهادی 1فشفشه رنگی در وسط خیابان روشن کردوبعدش آمدیم بالا و گوشتهارا تقسیم کردیم تاساعت 6عصر شب هم من و تو باباهادی مادربزرگ ملیحه رفتیم جاده ساحلی کمی نشستیم و وباره 1فشفشه رنگی دیگه روشن کر...
نویسنده :
مامی فریبا
15:58
عکس قلب دخترشیطون ونازم
در تاریخ 91.2.14رفتم سونوگرافی و دکتر قلب کوچولوت نشونم داد ومنم اینقدر ذوق کردم که از مانیتور خانوم دکتر عکس قلب کوچولوت گرفتم.بوس بوس دخترم این صورتیه قلبته ...
نویسنده :
مامی فریبا
15:52
اینم عشق مامان فریبا26.11.91
]چندتا عکس جدید از سارینا اینجا3ماه و 7روزت
سال 92 مبارک
عزیزم عشقم سال 92 مبارک ان شاالله سال خوبی داشته باشی و بهترین هارو برایت آرزو دارم نازنینم اینم چندتا عکس ماجرای تحویل سال بعدا برات مینویسم چون الان واقعا از دست تو خسته هستم چون ...ماجرا دارد...این عکس قبل از تحویل سال انداختم ازت و این عکسای سفره هفت سینمون این سفره هفت سین بخاطر جنابعالی تا آخر 13بذر گوشه خانه پهن است ...
نویسنده :
مامی فریبا
1:30


